تو دلم جز سكوت ديگه حرفي نمونده
ظلمت تو شبا توي روزام نشونده
.
مي دونم عاشقي چاره ي غصه نيست
سهم من بي كسي ست حرف من قصه نيست
.
خشم و نفرت چرا تو دلت لونه كرد
يازي سرنوشت تو رو ديونه كرد
.
توي اين زندگي همگي يازيچه ايم
مثل يك رهگذر تو يك كوچه ايم
.
دود اين شعله ها مي ره تو چشم تو
مي شه خاكسترت نفرت و خشم تو
.
نمي شه زخم با بدي مرحم گذاشت
توي ويرونه ها نمي شه خونه داشت
.
منو تنها بزار تو اين شوره زار
كه دلم را زده بوي گند بهار
.
بسترت باز يه روز مي شه آغوش خاك
نه مي مونه بدي نه ديگه عشق پاك
#
|
+| نوشته شده توسط محب در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 | موضوع: |