تبليغاتX
تنهايي.......!؟
اگه تنها ترین تنها شوم بازم خدا هست
 نمي دونم.......

نمي دونم از كجا شروع كنم قصه ي تلخ سادگيمو
نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزاي خوب زندگيمو

.

چرا تو اوله قصه همه دوستم مي دارن
وسط قصه مي شه سر به سرم من مي زارن
تا مي خواد قصه تموم شه همه تنهام مي زارن
.

مي تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم
مي تونم مثل همه به عشق بادي بسازم

.

تا با يه نيش زبون بتركه و خراب بشه
تا بيان جمش كنن حباب دل سراب بشه
.

مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي
مي تونم درست كنم تا حرص دل و دلواپسي
.

مي تونم دروغ بگم تا خودم و شيرين كنم
مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم

.

ولي با اين همه حرفا بايست منم مثل اونا
يه دروغگو ميشم و هميشه ورده زبونا
.

يه نفر پيدا بشه به من بگه چه كار كنم
با چه تيري اوني كه دوستش دارم شكار كنم

.

من بايد از چي بفهم چه كسي دوستم داره ؟

 تو دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره ؟

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه دوازدهم آبان 1386 | موضوع: |
 خدا تو رو ببخشه

خدا تو رو ببخشه اگه دوستم نداشتي
.

اگه به جاي مرحم غم رو دلم گذاشتي
.

خدا تو رو ببخشه عشقت يه ادعا بود
.

به پاي تو نشستن فقط يه اشتباه بود
.

خدا تو رو ببخشه كه عاشقم نبودي
.

تازه دارم مي فهمم هيچ كسم نبودي
.

آخه دلم مي سوزه ....
.

ديگه برام مهم نيست به كي منو فروختي
.

ولي دلم مي سوزه با يه غريبه سوختي
.

خدا تو رو ببخشه كه عاشقم نبودي
.

من از تو كم نداشتم تو لايقم نبودي
.

آخه دلم مي سوزه....

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه پنجم آبان 1386 | موضوع: |
  بي تو تنهام

باورم كن...... بي تو تنهام

تو نباشی.......  سرده دنيام

بزار آدما بدونن

عاشقي ، عاشقي رسوا

اگه روزي بدونم كه
تو ديگه منو نمي خواي

اگه دنيا منو بخواد

بي تو من دنيا نمي خوام

بي تو من يه بي پناهم

تو قشنگ ترین پناهی

دستامو بگير تو دستات
لحظه ي دل بي قراري

 

|+| نوشته شده توسط محب در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 | موضوع: |
 موجی گرم...سکوت...و تو

سرد میشوم همانند مرده ای که به سوی تجزیه میرود تنش...
و تو بالای قبر من نشسته ای و به عروسک قشنگی نگاه میکنی که میخوای تصاحبش کنی....و خاک حریصانه او را میگیرد از تو
چنگال خاک را رها میکنم گرم نمیشوم...
میدانم که بازوان تو که مرا به ارامیدن در خویش دعوت میکنند جای گرمی نخواهند بود برای من....
بی تفاوت از کنار گورهای خالی میگذرم که تا چند دقیقه پیش خودم مهمان یکیشان بودم...
تو به دنبالم می ایی و با هر قدم که بر میداری محو میشوی انگار....
نیستی....
به دنبال کسی میگردم که همیشه مرا در اغوش دارد...داشت....
همینجاست....
موجی گرم...سکوت...و تو

                                                                                                                   از : خاک

|+| نوشته شده توسط محب در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 | موضوع: |
 عرض تبریک
پروردگارا                                                                                                        

قلبم جز تو نگاري نگيرد و چشمانم جز تو زيبايي نبيند و گوشهايم غير تو آوايي نشنود ، لايقم گردان تا

بالي راكه دادي سنگيني بي كسي اين جسم را تا كنار ملكوتت بكشد

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
                                                 صد شکر که این آمد و صدحیف که آن رفت

 

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه بیست و یکم مهر 1386 | موضوع: |
 وقتی........!!!
 

وقتي از تنهايي حرف مي زنم

                                 فقط مي خندي

                                                    آخر تو مرا داري

                                                                          و من هيچ کس

|+| نوشته شده توسط محب در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 | موضوع: |
 س ک و ت

 

تو دلم جز سكوت ديگه حرفي نمونده

ظلمت تو شبا توي روزام نشونده
.

مي دونم عاشقي چاره ي غصه نيست

سهم من بي كسي ست حرف من قصه نيست
.

خشم و نفرت چرا تو دلت لونه كرد

يازي سرنوشت تو رو ديونه كرد
.

توي اين زندگي همگي يازيچه ايم

مثل يك رهگذر تو يك كوچه ايم

 .

دود اين شعله ها مي ره تو چشم تو

مي شه خاكسترت نفرت و خشم تو
.

نمي شه زخم با بدي مرحم گذاشت

توي ويرونه ها نمي شه خونه داشت
.

منو تنها بزار تو اين شوره زار

كه دلم را زده بوي گند بهار
.

بسترت باز يه روز مي شه آغوش خاك

نه مي مونه بدي نه ديگه عشق پاك

#

|+| نوشته شده توسط محب در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 | موضوع: |
 
وقتي مي دانم در مقصد

##

کسي نيست به انتظار

##

براي چه براي رسيدن بي تابم ؟

##

نمي دانم

##

 

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه چهاردهم مهر 1386 | موضوع: |
 احمد ثانی


علی ای احمدثانی به رجعت بالها وا کن

علی ای مرد دین باز آی و فتح کل دنیا کن

تمنای وصال تو همیشه در زمان جاری

بیا ای ذوالفقارحق که خود تنها جهانداری

امین حکمت احمد ودیعه دار علم جان

بیا ای زاده کعبه بیا ای حرمت ایمان

بیا ای آیه وحدت پیام عشق و وصل آور

در این تاریکی تردید بیا آیین عزل آور

زجا برخیز ای سلطان که اخترخانه ویران شد

قمر در خانه خاموش است و جنگ دیو انسان شد

زمین از کفر می سوزد سپهر از درد می بارد

بگو دست خداوندی زرویت پرده بردارد

لااله الا الله

علی ولی الله

سپاه آسمان برگیر سلاح عشق را بردار

براق خسته را زین کن زجانها کینه را بردار

علی بگر شب ما راعلی بگر شب ما را

 شب تاریک ویرانی

بیا خورشید عل افروز بیا خورشید عدل افروز ما

ای جان نورانی

لااله الا الله

علی ولی الله
 
                                                                           سروده شادروان ناصرعبداللهی
|+| نوشته شده توسط محب در سه شنبه دهم مهر 1386 | موضوع: |
 خدايا!......
 
خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
##
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
##
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
##
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
##
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
##
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
##
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
##
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم
##
|+| نوشته شده توسط محب در جمعه ششم مهر 1386 | موضوع: |
 اي خداي من.....
اي خداي من

...

تا كي دنياست سراي من

...

پر شده دل از هواي غم

...

تنهام نزار.... تنهام نزار

...

توي بي كسي م

...

ديگه تلخي بسه بيش از اين

...

يا تنهايي بيش از اين

...

پس كو بهار....

|+| نوشته شده توسط محب در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 | موضوع: |
 ماهی فقط برای من و خدا
 
254
یارب من ایمان دارم
----
 هرکه دلش هواییه شما شد
 
،هوایش را داری
|+| نوشته شده توسط محب در سه شنبه بیستم شهریور 1386 | موضوع: |
 
 
خبري نيست جز اينکه من و دل تنهاييم

....

و لبريز تمناي رسيدن به زميني که در آن

....

هيچ کس بوي ترحم ندهد

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه دهم شهریور 1386 | موضوع: |
 دعا کردم بيايي.....

دعا کردم بيايي

..

کنار پنجره و باران ببارد

..

 دعا کردم..

 ..

در خلوت تنهاييم با ماه تو باشي

 ..

دعا کردم.. دعا کردم...

..

 من بهترين دقايق عمر را برايت دعا کردم

..

کی می آیی....

|+| نوشته شده توسط محب در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 | موضوع: |
 هيج شبي ...........

هيج شبي از امشب زيباتر نيست

بعد از سالهاي طولاني پيش معشوقم هستم


اين معشوقم و با ارزش تر از معشقوم نيست

از امروز با اين ماه خواسته اي ندارم


يک کلمه که شنيدم به تنهايي نور سالهايم شد

چه کنم در حرفهايش جادويي است که صدايم مي کند


اين زيبايي زيباتر از زيباترين شکل است

به خدا در عمرم هيچ وقت مانند او را با چشمانم نديدم

همين چشمان است که در افکارم بود

لبها زيباتر از آنند که در فکرم بود

لبخند زدنش و خنديدنش و صدايش و سکوتش

همه چيز در معشوقم در هست و قسمتم است

|+| نوشته شده توسط محب در یکشنبه چهارم شهریور 1386 | موضوع: |
 داستانهاي......

داستانهاي که من آنها را زندگي کردم
 
همه شبيه هم بودند

شروع آنها همراه با عشق بود و

روزهايي که من شاد بودم

وليکن آخرشان

مانند تمام داستان هاي ديگر تمام ميشد

تمام داستان ها با يک سوال  و چشماني پر از سرگرداني شروع مي شوند
 

با حقيقت با عشق با اشتياق و خواستني هاي بسيار ديگري

به داستان هايي که من و قلبم  آنها را داشتيم بگو

که تمام آنها سراب بودند وکاش هيچ وقت آنها را در خوابهايمان نمي ديديم

|+| نوشته شده توسط محب در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 | موضوع: |
 باور کن تمام شد...


باور کن تمام شد... از بين همه مردم

عاشقت شدم و براي خودم برگزيدمت

هر زمان من با تو باشم ... پيشم فرشته ها هستند

گذاشتي او را در چشمانم بگذارم و چشمانم را ببندم

خدايا ... درود

در چشمانت زيبا ترين حرف هاست

کم کم به من نزديک شو

قلبم و قلبت هر دو همديگر را ببينند

تو دنيا را بر من خسته کننده کردي

کسي نيست که اين عشق را چشيده باشد

کم کم به من نزديک شو

هر قدر مي تواني بيشتر نزديک شو

تو دنيا را بر من خسته کننده کردي

و مثل اينکه تو به خاطر من آفريده شدي


اي زيباترين مردم ... در چشمانت احساسي است

که مرا با خود مي برد که دنيا را فراموش کنم


با دستانت بقلم کن ... اگر برايت ارزشمندم

کاش حتي لحظه اي گمش نمي کردم

|+| نوشته شده توسط محب در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع: |
 رفیق

یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی

اما از تو هیچ وقت نبریدم

 تو رو از خودم می دیدم

پشت سر همه غریبه روبروم دیدم فریبه

اما فکر کردم کنارم شونه های یک رفیقه

داشتم اشتباه می کردم تو رفیق من نبودی

من تا آخر با تو بودم تو از اول هم نبودی

داشتم اشتباه می کردم که تموم زندگیمومن به دستای تو دادم

 حالا اینجا تک و تنهام

برگ خشک بی درختی غرق بادم

نوش جونت اگه بردی

نوش جونت هر چی خوردی

ترو هیچ وقت نشناختم

نوش جونم اگه باختم

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه بیستم مرداد 1386 | موضوع: |
 آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه بیستم مرداد 1386 | موضوع: |
 

به كعبه گفتم تو از خاكي منم خاك

چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟

ندا آمد

 تو با پا آمدي بايد بگردي

 برو با دل بيا تا من دورت بگردم

|+| نوشته شده توسط محب در جمعه نوزدهم مرداد 1386 | موضوع: |
 برف

همش از خودم مي پرسم كه مي يات يه روز دوباره

به خودم مي گم كه بس كن ، ديگه فايده اي نداره

عاشقي يه دونه برفه 

 يادگار سرد ابراز 
 

كه از آسمون مي باره ، يه روز هم تنهات مي زاره

همش از خودم مي پرسم كه چرا تو تنهام گذاشتي

واسه آسمون قلبم يه ستاره هم نه كاشتي

مگه تو همون نبودي كه با من عشق و شناختي

مگه عاشقت نبودم  مگه دوستم نداشتي

بايد از خودم رها شم ، نداره دلم اميدي

پره از شهوت راهم ، راهي تا صبح و سپيدي

چه روزايي كه نشستي

تا بيايي بپات

ولي تو منو 
 

و صدام

نشنيدي

تك و تنها روي برفا توي حرفاي زمستون

يادتون
 

هميشه اينجاست

دل هنوزتنگه براتون 

|+| نوشته شده توسط محب در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 | موضوع: |
 اما ای کاش.....


فكر مي كردم مي تونم به زبونت به چشمات به افكارت وبه قلبت اعتماد كنم اما اشتباه مي كردم

چون زبونت چيزي رو نمي گفت كه چشمات قبول دارن

چشمات چيزي رو نمي گفتن كه افكارت

قبول داره افكارت چيزي رو نمي گفت كه قلبت قبول داره

 قلبت چيزي رو نمي گفت كه وجودت قبول داره

 تو چيزي رو مي گفتي كه ياد گرفته بودي بگي .

 شنيده بودي كه براي ابراز يه  عشق بايد چه چيزايي رو گفت .

اما هيچ وقت سعي نكردي خود عشق رو بفهمي و هميشه يه عشق دروغين داشتي

كه خيلي زود به فراموشي سپرده شد

                  اما اي كاش تقاص اشتباه تورو من پس نمي دادم

|+| نوشته شده توسط محب در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 | موضوع: |
 كدامين ....

كدامين چشمه سمي شد كه آب از آب ميترسد!

كه حتي ذهن ماهيگير از قلاب ميترسد !

كدامين وحشت وحشي گرفته روح دريا را

كه باد از گرباد و آب از گرداب ميترسد!

                                                  شعر از دوست خوبم اهورا

|+| نوشته شده توسط محب در چهارشنبه دهم مرداد 1386 | موضوع: |
 مجسمه

صداقت قلب منو ديد و باورش نشد

 

اشك هاي غم رو گونه هام چكيد و باورش نشد

 

گفتم اگه خدا خداست يه روز به حرفم مي رسي

 

يه روز مي ياد دل خودت بشه گرفتار كسي

 

از من با احساسي كه دل ساده بودم

 

من با همه سختي ، تو با رنگ و ريا

 

يكي مثل مجسمه ساختي تو با رنگ و ريا

 

كاري كردي كه ديگه حرفاتو باور ندارم

 

من به عشق مي خندم و رويه وفا پا مي زارم

 

هرگز ديگه غرورم و براي عشق نمي شكنم

 

اين و بدونم كه بعد از اين يه پارچه سنگ و آهنم

 

آره .

 

بدون كه عشق تو افتاده ديگه از چشم

خدا مي دونه بعد از اين منم مثل خودت مي شم 

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه ششم مرداد 1386 | موضوع: |
 به نام سرفصل همه نامه‌ها 3
 به نام سرفصل همه نامه‌ها
چه آنهايي كه نوشته شدند
و چه آنهائي كه سپيد ماندند
تا كاغذها سياه نشوند

وقت چشمهاي روشنت را زياد گرفتم.....
بگو به روشني خودشان كدري لهجه اين ليلي آواره را ببخشند.
ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني
چه خودت،
چه اسم قشنگت،
چه سفرت،
چه نيامدنت
و اين بار هم بي جوابيت
كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به هم پيوند زد،
تاريخ نمي زنم
هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.
……زيبا،
بي تقصير پروانه ات مي مانم
و براي تو مي نويسم
تو عزيزي،
چه بهاري باشي،
چه پاييزي
دلت نسوزد،
نگو چه لحن غم انگيزي
راست مي گويم
كه عزيزي،
حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني
و دور بريزي
من باز هم راست مي گويم…

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه ششم مرداد 1386 | موضوع: |
 به نام سرفصل همه نامه‌ها 2
به نام سرفصل همه نامه‌ها
چه آنهايي كه نوشته شدند
و چه آنهائي كه سپيد ماندند
تا كاغذها سياه نشوند.
حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت
انگار كسي از آسمان به من گفت
شايد اين عزيز كرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!
حق بعد از تو با اوست
اين بار ديگر شعر نمي نويسم
نامه هايي را برايت مي نويسم
كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم
و براي تو پاره كردم.
حقيقتش فكر مي كردم
اگر مي خواست
از اين زبان خوشت بيايد
حرفهاي عادي خودم را بيشتر دوست داشتی
كه نداري
حالا چاره اي نيست،
اين را هم امتحان مي كنم.
راستي به دل نگير
بين نامه هايي كه پاره كردم
اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخوره ماند و
حالا هم از روي همان اسم خودت
نامه هاي تكه تكه شده را كنار هم چيدم
و برايت نوشتم
اين بار هم اگر به دلت ننشت
فكر ديگري مي كنم
شايد هم دفعه بعد
به سبك آدم هاي آن طرف تاريخ حرفهايم را برايت نقاشي كردم.
خدا را چه ديدي
شايد پسنديدي
|+| نوشته شده توسط محب در دوشنبه یکم مرداد 1386 | موضوع: |
 به نام سرفصل همه نامه‌ها

چه آنهايي كه نوشته شدند
و چه آنهائي كه سپيد ماندند
تا كاغذها سياه نشوند.
يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين …
به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي
و يك دقيقه سكوت!
به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.
فرض كه دلت نخواست!
به فرض كه حوصله ات نيامد!
به فرض كه لايقش نبودم!
فرض كه دوستم نداري!
نه خودم نه نامه هايم را!!!
اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.
بي دليلي هم خودش كلي دليل ست.
لااقل مي گفتي:
«اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست»
دريغ از همين حرف
چه مي شود كرد
توئي و عزيز كرده اين دل رسواي سرگردان خودم،
چه كارش كنم
جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد
بگذريم …
 
|+| نوشته شده توسط محب در جمعه بیست و نهم تیر 1386 | موضوع: |
 سكوت همه چیز را می گوید
دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي را مي خواند
رويا هايش را
آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد
و هر دانه ي برفي
به اشکي نريخته ميماند.

سکوت ، سرشار از سخنان ناگفته است
و شگفتي هاي بر زبان نيامده.
در اين سکوت، حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو ، و من
براي تو و خويش
چشماني آرزو ميکنم
که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند
گوشي ، که صداها و شناسه ها را
در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش روحي
که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني که در صداقت خود
ما را از خاموشي خويش بيرون کشد
وبگذارد از آن چيزها که در بندمان کشيده است سخن بگوييم.
|+| نوشته شده توسط محب در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 | موضوع: |
 
Entry for July 09, 2007 

پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست ..... هر وقت با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل دل جديد براش ساختي هنر كردي
|+| نوشته شده توسط محب در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 | موضوع: |
 اگر دوستم داری بگذار راحت باشم

عزیزم ای زندگیم من تمام وجودم زخمی است

اگر دوستم داری بگذار راحت باشم

من هر کجا بروم دوباره بر می گردم

من فراموشت نمی کنم و نگفتم فراموشم کن


اگر روزی به دیگری احساس ورزیدی

اگر روزی به دیگری مهربانی کردی

اگر توانستی معشوق دیگری پیدا کنی باور کن سرزنشت نمی کنم


من هر کجا بروم دوباره بر می گردم

من فراموشت نمی کنم و نگفتم فراموشم کن


عزیزم ای زندگیم من تمام وجودم زخمی است

اگر دوستم داری بگذار راحت باشم

|+| نوشته شده توسط محب در شنبه شانزدهم تیر 1386 | موضوع: |
 
 
بالا
******************************************************************************

JavaScript Codes ****************************************************************************** ****************************************************************************** ******************************************************************************